به گزارش افق امروز
به نقل از ایرنا: فرهاد توحیدی در بخش دوم مصاحبه با ایرنا به مواردی چون نمایشنامههای رادیو رشت علیه خوانین، تجربه مصاحبهشونده از اولین فیلمهایی که در کودکی دیده است، دردسرهای این فیلمنامهنویس در دوره وزارت ارشاد مصطفی میرسلیم، نگارش فیلمنامه مدرسه موشهای ۲ و … میپردازد.
ایرنا: جریان نمایش «سپیدرود راز میگوید» چیست؟
توحیدی: سپیدرود راز میگوید، عنوان نمایشی بود که هر روز از ساعت ۱۲ تا ۱۲ و ۱۵ از رادیو رشت پخش میشد. آن زمان به دنبال انقلاب سفید شاه و ملت از سوی حکومت پروپاگاندا صورت میگرفت. البته همین الان هم ما به این سنت شریف ادامه میدهیم و دائم تبلیغ میکنیم و فقط موضوع تبیلغ عوض شده است ولی اصل تبلیغ سر جای خود باقی است. آن موقع گیلان یک منطقه مهم کشاورزی بود. یکی از اصول انقلاب شاه و ملت هم اصلاحات ارضی بود. اصلاحات ارضی در گیلان خیلی مساله بود. آنجا بیشتر خرده مالکی بود و مالکیتهای خیلی بزرگ وجود نداشت. اگر هم وجود داشت متعلق به خاندانهایی مثل امینی بود که املاک بسیار بزرگ یکپارچهای داشتند ولی بیشتر مالکیتها، خرده مالکی بود، با این وجود این طور تبیلغ میشد که خانها خون رعایا و کشاورزان زحمتکش و مظلوم را میمکند، موضوع این نمایشها همین موضوع بود.
مدرسهای که من در آن تحصیل میکردیم دبستان طاهر بود که ناظمش آقای طاهباز دوست پدرم بود، او با پدرم کار تئاتر میکرد، آقای طاهباز گاهی این نمایشنامهها را مینوشت و گاهی هم آنها را کارگردانی میکرد. طاهباز وقتی بچهها را به کلاس میفرستاد خودش به دفتر میرفت و سریع در فاصله ۴۵ دقیقهای که داشت یک نمایشنامه مینوشت و در زنگ تفریح آن را دست من میداد تا به رادیو رشت ببرم. رادیو رشت البته در عمارت تلفنخانه نزدیک مدرسه بود، من در فاصله یک ربع میتوانستم تا آنجا بروم و برگردم، در راه نیز نمایش را دزدکی میخواندم تا وقتی به خانه میروم آن را در خانه تعریف کنم و به اصطلاح پُز بدهم.
عمارت رادیو پلههای تیزی داشت و فرشی قرمز، از پلههای آن بالا میرفتم و آن را تحویل یک نفر میدادم.
متنهایش هم علیه خانها بود؟
بله عمدتا مسائل روستایی و کشاورزی بود. گاهی هم میشد که درباره ظلم خانها نباشد، در مورد فداکاری سپاه دانش و اعضای این سپاه و این چیزها هم بود و بیشتر به مسائل روستایی میپرداخت و طبیعتا شهر در آن غالب بود.
خاستگاه شما تئاتر بود و الان که صحبت کردید بیشتر در حوزه نمایش قلم زدهاید. در دهه ۷۰ هم یکباره فیلمنامه نویسی را شروع کردهاید…
من اصلا علاقهام به سینما بود شاید اغراقآمیز یا گزافهگویی یا دروغ به نظر آید اما از ۶،۷ سالگی تنها به سینما رفتم.
نمایشنامههای که هیچ وقت اجرا نشد
اولین فیلمی که در سینما دیدید خاطرتان هست؟
اولین را یادم نیست ولی فیلم زیاد میدیدم، رشت ۱۱، ۱۲ سینما داشت فیلمها معمولی بودند، دو سه سینما که فیلمهای فارسی و هندی میگذاشتند. سنگام را قشنگ یادم است چون سه بار دیدم، گنج قارون و صف طولانی بلیت آن را یادم است. شمسی پهلوون و دزد سیاهپوش بهروز وثوقی که جزء اولین فیلمهای وی بود را خاطرم است. دو سه سینمای دیگر فیلم های وسترن یا فیلمهایی که در دهه ۶۰ میلادی ساخته شده بودند را نمایش میدادند مثل هرکول و غول یک چشم و تیتان که جزو اولین فیلمهایی بود که جولیا جما در آن بازی میکرد. دو سه سینمای ممتاز هم داشت که فیلمهای آمریکایی را اکران میکردند. از فیلمهای جنایی و جاسوسی گرفته تا تریلرها، نوارها و …. خاطرم است دکتر نُر را در سینما مولنرژ دیدم یا مامور مافلینت که جیمز کابورن در آن بازی میکرد. سینمای ایران که در ضلع شمال غرب سبزه میدان بود فیلمهای هنری را اکران میکرد. مثلا پلکان مارپیچ را در سالن تابستانیاش را دیدم. باران گرفت گفتند به خانههایتان بروید فردا شب دوباره توانستم آن را ببینم.
آن موقع سینما به عنوان یکی از منحصر به فردترین تفریحات یا بزرگترین تفریحات به شمار میرفت، تلویزیون که نبود و رادیو هم طبیعتا کِیف خودش را داشت. داستان شبش را گوش میکردیم علاقه من به سینما خیلی زیاد بود، کمی که سن من بالاتر رفت هیچ دانشکدهای نبود که فیلمنامهنویسی را تدریس کند اما من دلم میخواست در حوزه سینما بنویسم.
دانشکده هنرهای دراماتیک البته رشته کارگردانی سینما داشت که علاقهای به آن نداشتم ولی ادبیات دراماتیک یا نمایشنامهنویسی را داشت که به ماجرای سینما نزدیک بود، من به نمایشنامهنویسی رفتم نمایشنامه هم نوشتم، یکی دو نمایشنامهام هم روی صحنه رفت، آقای یاسینی هم کلاس و دوستم آن را روی صحنه برد با اینکه در دبیرستان ریاضی خوانده بودم اما علاقهام به نوشتن بود.
در تالار فرهنگ نمایشنامههای جدیتری نوشتم که هیچ وقت بخت اجرا پیدا نکردند، در انجمن تئاتر ایران پروژهای را شروع کردیم که درباره جنبشهای اجتماعی ایران نمایشنامه بنویسیم، آقای باقر مومنی به عنوان منتور و راهنما آمد و بحثهای خیلی زیادی کردیم. عملا شاگردی میکردم، بعدها بر اساس آن بحثها دو نمایشنامه درباره جنبش مشروطیت نوشتم که هیچ کدام اجرا نشد منتهی همچنان کار تئاتر میکردم تا سال ۵۹ که دیگر امکانش پیش نیامد.
با اسم من مشکل داشتند
دیگر رفت تا سال ۷۰ که اولین فیلمنامه خودتان را نوشتید؟
نه، نوشتن من هیچ وقت قطع نشد، در کنار کارم همیشه مینوشتم، باید فیلمنامهها را به سازمان سینمایی که آن موقع در معاونت سینمایی وزارت ارشاد بود میبردم، آن موقع فیلمنامه را میدادید و آن ر ا میخواندند یا آن را قبول میکردند یا رد. مُهرش ارزش داشت و خرید و فروش میشد. من هیچ وقت اما نتوانستم از آن سد بگذرم تا وقتی که خدابیامرز سیفالله داد آمد. قبل از آن فیلمنامه مینوشتم و فیلمهایی نیز از روی فیلمنامههایم ساخته شد اما نه با اسم خودم. چیزی مثل فیلم بدل مارتین رید که در دوره مک کارتی که بعضیها اجازه نوشتن نداشتند با اسم بدلی مینوشتند.
با شخص خودتان مشکل داشتند؟
نمیدانم.
چون به همان فیلم با نام شخص دیگر، مجوز میدادند…
بیشتر از این که با شخص من مشکل داشته باشند، با بعضی اسامی مشکل داشتند. بعضی اسامی مقبولیت داشت، شاید به خاطر آن مقبولیت بود، همه اینها در دوره وزارت آقای مصطفی میرسلیم بود. تا سال ۱۳۷۶ که آقای سیفالله داد که خدا رحمتشان کند آمد و شرط تصویب فیلمنامه را برداشت، آن موقع اولین فیلمنامه من یعنی مرد عوضی به اسم خودم ساخته شد.
در کمدی پسرفت داشتهایم
شما فیلمنامههای زیادی دارید. ولی فکر کنم مرد عوضی یکی از متفاوتترین فیلمنامههایی بود که با هنرمندی آقای هنرمند تا آن زمان تبدیل به فیلم شد. داستان چه بود و مرد عوضی از کجا شروع شد؟ مقداری هم از آقای هنرمند بگویید که خیلی وقت است از فضا دور است…
این داستان را زیاد گفتهام، مرد عوضی از یک خبر در روزنامه همشهری شروع شد. خبری در این روزنامه منتشر شده بود که بانک مغز آمریکا با کمبود مغز روبرو شده است، در این خبر آمده بود این بانک از مردم درخواست کرده است وصیت کنند مغرشان پس از مرگ به این بانک اهدا شود، نوشته بود با همه پیشرفتهایی که در علم پزشکی حاصل شده و پیوند اعضا به سادگی امکانپذیر شده است اما این اتفاق هنوز در مورد مغز نیافتاده و مغز پیوند نمیشود.
من گفتم اگر پیوند مغز امکانپذیر باشد چه خواهد شد؟ قصه از اینجا شروع شد یعنی از خلاف آمد عادت. همیشه خیلی از کتابهای فیلمنامهنویسی توصیه میکنند با «چه میشود اگر» شروع کنید. این هم با چه میشود اگر شروع شد و به اینجا رسید. در جلسههای آن موقع کارگاههای مختلف از جمله کارگاه طنز داشتیم. درجا ایدهاش تصویب شد. من سال ۱۳۷۴ این فیلمنامه را نوشتم. به وزارت ارشاد رفت و طبیعتا رد شد ولی سال ۷۶ که شد از بخت خوب من، یکی از اولین فیلمنامههایی که سازمان توسعه سینمایی سوره تصمیم گرفت آن را تولید کند همین مرد عوضی بود، آقای هنرمند هم واقعا خیلی مایه گذاشت خیلی هم انگیزه داشت، همکاری با آقای هنرمند برای من بسیار جذاب بود، روی فیلمنامه کار کردیم. هنرمند چیزهایی را به آن اضافه کرد از جمله لحن فیلم را دگرگون کرد یعنی لحن شوخیها را عوض کرد و شد آن نسخهای که ساخته و دیده شد.
کمدی متفاوتی بود…
بله متفاوت بود.
فکر کنم مقداری هم ریسک داشت؟
بله خیلی داشت. بعدا که با استقبال روبرو شد در مومیایی هم با هنرمند همکاری را شروع کردیم البته فیلمنامه نهایی را من ننوشتم، تا جایی آمدیم اما به اختلاف نظر خوردیم، خود محمد هنرمند ادامه داد و شد مومیایی ۳. بعدها در کاکتوس یک بار دیگر من و هنرمند با هم همکاری کردیم، هر سه تجربه برای من خاطرهانگیز بود. این روزها جای خالی محمد هنرمند و دوستان دیگر خیلی احساس میشود واقعا وقتی کمدیها را روی پرده میبینم شاهدم که به جای پیشرفت، پسرفت داشتهایم. حسرت میخورم که چرا این اتفاقها میافتد. هنرمند واقعا در کار خودش یعنی ساخت کمدی، استاد است، امیدوارم شرایطی فراهم شود که هنرمند و امثال هنرمند دوباره بتوانند به راحتی فیلم بسازند. الان بچههایی که قدیم کار میکردند با آسودگی خیال نمیتوانند در سینما کار کنند چرا که مناسبات خیلی عوض شده است و بسیاری اصلا در اعتراض به این مناسبات دیگر فیلم نمیسازند.
مرضیه برومند به خاطر محیط زیست کتککاری کرد
شما فیلمنامههای متفاوتی هم نوشتید. از کودک و نوجوان نوشتهاید، طنز نوشتهاید، مست عشق که به نظرم ادای دِین به ادبیات پارسی است را نوشتهاید. از مجموعه کارهایی که به رشته تحریر درآوردهاید، کدام را خودتان بیشتر دوست دارید؟ در مورد همکاری با خانم مرضیه برومند هم صحبت کنیم.
من دو فیلم را با مرضیه برومند کار کردهام، یکی مربای شیرین بود که خودم آن را خیلی دوست دارم.
آنطور که باید دیده نشد ولی کار خوبی است…
بله. خورد به ماجراهای وراهنر و ماجرای آقای کریمی، درست دیده نشد، درست اکران نشد. فیلم دیگر هم شهر موشهای ۲ بود چه میتوانم در تعریف مرضیه برومند بگویم، دنیای خاص خودش را دارد.
کودک فعال درونی دارد که خیلی به نسل امروز، نزدیک است…
خیلی خیلی. هیچ کاری ندیدم که مرضیه بسازد و دغدغهاش نبوده باشد، درونمایه برایش خیلی مهم است، جهان پیرامونش را رصد میکند. هیچ کاری را به صرف اینکه بخواهد فیلمی ساخته باشد انجام نمیدهد، همیشه دغدغهای داشته است و سعی کرده آن دغدغه را تبدیل به درام کند، دغدغههای شریفی هم دارد، دغدغه تعلیم و تربیت و آموزش و پرورش دارد. هر دوی اینها ایران آینده را خواهد ساخت. اگر آموزش و پرورش درست باشد نسلی که تربیت میکند درست و کشور به دستهای مطمئنی سپرده میشود. مرضیه این دغدغه را همیشه داشته است، یکی از بزرگترین مسالههایش محیط زیست است. همیشه نگرانش است. بابتش دعوا میکند. من دیدهام که بابت آن کتککاری کرده است. یعنی این قدر روی این موضوع حساس است که نمیتواند تحمل کند؛ آدم به خصوصی است. کار کردن با او هم دشواریهای خاص خود را دارد، میگویند قاتل نویسندههاست من البته جزء کرگدنهایی بودم که خیلی زیاد با او کار کردم، خیلی زیاد. در تلویزیون خیلی زیاد با هم کار کردیم، در سینما هم که دو کار کردیم.
مدرسه موشهای ۳ را نساختید…
مدرسه موشها خیلی گرفتاری داشت. بگذریم. مدرسه موشهای ۲ وقتی بنا شد ساخته شود، دوستانی که دنبالش آمدند یعنی خانم حکمت و آقای سرتیپی، خانم برومند بحث خانه مادربزرگه یا زیزیگولو را داشت، ایشان بیشتر مایل بود زیزیگولو ساخته شود، به خاطر آن جنبه پداگوژیکی( هنر و علم تربیت کودکان) که داستان زیزیگولو میتوانست داشته باشد. یا مثلا خانه مادربزرگه که دغدغه همگرایی داشت در مقابل واگرایی. ولی دوستان باید میرفتند و با تلویزیون مذاکره میکردند. خود خانم حکمت و آقای سرتیپی بیشتر به مدرسه موشها رغبت داشتند.
وقتی مدرسه موشها پذیرفته شد در اولین اتودی که نوشتم سراغ کهن الگوها رفتم، اینکه چطور میشود دو دشمن با یکدیگر کنار بیایند، آن هم بدون پیش داوری و قضاوت. آیا میشود جهانی را تصور کرد که در آن تفاهم با دشمن هم ممکن باشد؟ بنابراین به سراغ کهن الگویی رفتم که داستانش زیاد گفته شده است، از اینجا شروع کردم، گربهای به سرزمین موشها میآید، او به طور طبیعی دشمن موشهاست اما چه کارش میتوانیم بکنیم؟ بلافاصله او را بکشیم؟ اما بچهها او را حفظ میکنند. به این ترتیب دشمنی را درون خودتان دارید پرورش میدهید، یعنی ماری را در آستین پرورش میدهید. آیا این مار شما را نیش خواهد زد؟ آیا بحث مانند شازده کوچولو است؟ هر کس را میتوان اهلی کرد. میتوان گربهها را هم اهلی کرد، در جهان موشها میتوان گربهها را هم رام و اهلی کرد. بنابراین دغدغه در آنجا بحث تفاهم است، بحث کنار آمدن است، بحث باور به این است که میتوانیم با یکدیگر زندگی کنیم، اگر بتوانیم یکدیگر را خطر نپنداریم نمیدانم این مفهوم در فیلم درآمد یا نه؟ قضاوت آن با دیگر با بینندگان است.
گفتوگو از: مرتضی رنجبران و ناصر غضنفری