به گزارش افق امروز «بوریس ساکت ماند. میدانست که دیگر نباید جوابی میداد، ولی به نظرش خیلی مهم بود که به لیلیان توضیح دهد که آن دو دیگر وقت زیادی برای زندگی نداشتند و این چیزی که الآن در زندگی این قدر تحقیرش میکرد، زمان، روزی مهمترین چیزشان میشد وقتی که فقط چند ساعت و چند روز باقی میماند و اینکه پشیمان میشد از اینکه هدرش داده بود حتی اگر الآن این طور فکر نمیکرد ولی این را هم میدانست که هر کلمهای که سعی میکرد به زبان بیاورد تبدیل به شعار میشد که حتی با حقیقت داشتنش هم قابل تحملتر نمیشد. خیلی دیر بود. دیگر دستش به او نمیرسید. ناگهان از یک دم به بعد خیلی دیر شده بود. چه قصوری کرده بود؟ نمیدانست تا دیروز همه چیز نزدیک و صمیمانه بود و حالا دیواری شیشه ای بینشان قرار گرفته بود، مثل شیشه ای که توی یک ماشین بین صندلی راننده و داخل ماشین فاصله میانداخت. هنوز همدیگر را میدیدند ولی دیگر درک نمیکردند؛ حرف همدیگر را میشنیدند، ولی با زبانهایی متفاوت حرف میزدند که از کنار گوش دیگری میگذشت. دیگر کاری نمیشد کرد این غریبگی که یک شبه پیدا شده بود داشت همه چیز را پر میکرد توی هر نگاه و حرکتی بود. دیگر کاری نمیشد کرد. گفت: «خدا حافظ، لیلیان»
«ببخش من رو، بوریس»
«تو عشق هیچی رو نمیشه بخشید.»
این صفحه ۱۱۸ و بخشی از رمان عاشقانهایست که اریش ماریا رمارک با فاصله گرفتن از آثاری در مورد جنگ، نوشته است. این عاشقانه تلخ و شیرین قصه دو آدمی را روایت میکند که روزها و روزگارشان با مرگ تنیده شده، اما قمار بزرگ آنها است.
این رمان که در پسزمینه اروپای پس از جنگ جهانی اول روایت میشود، داستان عشق تراژیک لیلیان، زنی جوان و مبتلا به بیماری لاعلاج، و کلرفایت، راننده حرفهای مسابقات اتومبیلرانی، را به تصویر میکشد. این تضاد میان شادابی و شکنندگی، محور اصلی موضوعات گذرای زندگی و اجتنابناپذیری مرگ را برجسته میکند.
آنچه این اثر را حائز اهمیت میکند تصویرسازی ظریف آن از عشق به عنوان پناهگاه و درعینحال عذابی گریزناپذیر است. اریش ماریا رِمارک در این رمان، تسلط خود را در بازنمایی و بازنوازی حقایقی جهانشمول چون گذر زمان، جستوجوی معنا و تنش ذاتی میان امید و ناامید به رخ میکشد. مسیر شخصیتها، درونیاتشان، رویارویی با ترسها و تنهاییها و البته روش روایی نویسنده باعث میشود کتابخوانان ارتباطی عمیق با شخصیتها و داستان برقرار کنند. ارتباطی که پس از گذرِ دههها، هنوز زنده باقی مانده است.
در صفحه ۲۷۷ این اثر میخوانیم:
«کلرفای آهسته از بلوار سنت میشل گذشت. لیلیان صدای جوزپه را شنید و همان لحظه دیدش. «مرگ» چی؟» از ژرار که بشقاب پنیر جلویش بود پرسید، «اگه مرگ ملال آورتر از زندگی باشه چی؟»
ژرار که با اندوه عمیقی در حال جویدن پنیر بود پرسید: «نمیشه این زندگی مجازاتی باشه که باید به خاطر جرم و جنایتی که تو یه دنیای دیگه مرتکب شدیم، تحمل کنیم؟ شاید جهنم اینجا باشه نه اونی که کلیسا بعد از مرگ بهمون وعده میده».
«وعده بهشت هم میده».
«پس شاید همه ما فرشتههای سقوط کردهی باشیم که محکوم شدیم چند سال رو روی زمین به عقوبت و توبه بگذرونیم».
«اگه بخوایم، می تونیم مسیر رو کوتاه کنیم».
«خود کشی!» ژرار با ذوق و شوق سر تکان داد. «بهش تن نمیدیم. ولی این رهاییه! اگه زندگی آتیش بود، چی کار میکردیم؟ ازش میپریدیم بیرون! بازی روزگار…»
دنیای ادبیات، رمارک را با رمان «در جبهه غرب خبری نیست» شناخت که بزرگترین و ماندگارترین اثر این نویسنده آلمانی محسوب میشود. این اثر به شکلی زنده وحشت و توحش جنگ جهانی اول را از طریق تجربهای مصیبتبارِ گروهی از سربازان جوان آلمانی به تصویر میکشد. این رمان که ادای احترامی ماندگار بود به آن نسل سوخته که در جنگ بزرگ از میان رفت در مدت کوتاهی به یکی از پرفروش ترین کتابهای دنیا تبدیل شد. در سال ۱۹۲۹ فقط در آلمان، تقریباً یک میلیون نسخه از کتاب فروش رفت. به چندین زبان از جمله انگلیسی، فرانسوی و چینی ترجمه شد. «در جبهه غرب خبری نیست» به خاطر موضع صلح طلبانهاش مورد تحسین و تمجید گسترده مطبوعات لیبرال و چپ قرار گرفت. نازیها و ناسیونالیستهای محافظهکار بلافاصله آن را به بهانه هتک حیثیت آلمان و به عنوان نمونهای از پروپاگاندای مارکسیستی و اثری از یک خائن محکوم کردند.
در همان سال، کارل لمل تهیه کننده آلمانی الاصل هالیوود، حق ساخت فیلمی از روی این کتاب را به دست آورد. این فیلم آمریکایی در مه ۱۹۳۰، برای اولین بار در لس آنجلس به نمایش درآمد و جایزه اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را برد. در تابستان آن سال مخاطبان در فرانسه بریتانیا و بلژیک برای تماشای این فیلم به سینماها هجوم آوردند و با تحسین عمومی مواجه شد. اما این فیلم آمریکایی تقریباً بلافاصله در آلمان به مشکل برخورد. زمانی که موضوع نمایش فیلم مطرح شد یکی از مقامات وزارت دفاع آلمان به دلیل تخریب وجهه کشور و ارائه تصویری بد از ارتش آلمان خواست که فیلم نمایش داده نشود.
رمارک در رمانهای پس از جنگ کوشید به افشای جنایات نازیها ادامه دهد. او به معنای دقیق کلمه از اولین و سرشناسترین نویسندگان آلمانی بود که در آثاری مانند «شراره زندگی» و «گاه عشق و گاه مرگ» به کشتارهای دستهجمعی نازیها، روال اردوگاههای کار اجباری و مساله تقصیر مردم در این جنایات پرداخت.
گرچه «کسی نظرکرده آسمان نیست» به اندازه «در جبهه غرب خبری نیست» مورد تحسین جهانی قرار نگرفت، جایگاه مهمی در آثار اریش ماریا رمارک دارد. کاوش این رمان در عشق و فناپذیری با مخاطبانی در سراسر فرهنگها و نسلها ارتباط برقرار میکند و به نگرانیهای همیشگی انسانی میپردازد. اقتباسهای سینمایی و نمایشی از این اثر نیز گواهی بر تأثیر پایدار آن است.
میراث رمارک به عنوان نویسندهای که صدای کشمکشها و آرزوهای نسل خود را بازتاب میدهد، انکارناپذیر باقی میماند. «کسی نظرکرده آسمان نیست» نمونهای از توانایی او در تلفیق روایتهای عمیقاً شخصی با موضوعات جهانی است و یادآوری تأثیرگذاری از زیبایی و گذرای زندگی.