دلنوشته از سید محمد جواد عرفان فر بمناسبت هفته تعاون _معجزهٔ چرخ‌چاه؛ وقتی قطره‌ها رودخانه می‌شوند

داستان تعاون در دل کویر، از دیروز و امروز آغاز نشده است؛ قصه‌ای است به قدمت نخستین خشت‌هایی که بر شانه‌ی خستگیِ خاک نشانده شدند. در استانی که حیات، پاداشِ «دست در دست هم گذاشتن» است، بخش تعاونی نه یک سرفصل اداری، بلکه تداومِ همان هوشمندی کهن مقنیانی است که آموختند هیچ‌کس به‌تنهایی حریف خشکی و سختی روزگار نمی‌شود

به گزارش افق امروز

صدای چرخ‌چاه هنوز در گوش زمان می‌پیچید؛ صدای غژغژ چوب‌های سپیدار که با هر دور چرخیدنش، طناب کلفت ابریشمی را از تاریکی قنات به روشنایی آفتاب یزد بالا می‌کشید.

حاج‌محمدعلی، پیرمردی که چین‌وچروک پیشانی‌اش نقشهٔ تمام راه‌های نرفتهٔ کویر بود، لب جوی سیمانی نشسته بود و به عبور آب زلال نگاه می‌کرد. نوه‌اش، سهراب، با لپ‌تاپ و پرونده‌های ثبتی جدیدش در کنار او، از مفهوم «تعاون مدرن»، «سرمایه‌گذاری جمعی» و «افزایش بهره‌وری» می‌گفت.

پیرمرد لبخندی زد، دستی به محاسن کشید و با همان لهجهٔ شیرین و گرم یزدی گفت:

«باباجان، این حرف‌ها که می‌زنی، لباس نو به تنِ یک رسم کهنه دوختن است. پنجاه سال پیش، وقتی می‌خواستیم مادرچاه این قنات را دویست متر آن‌طرف‌تر باز کنیم، نه بانکی بود و نه وامی. چهل نفر شدیم؛ یکی بیل می‌زد، یکی طناب می‌کشید، یکی نان و ماست سفره را می‌آورد و آن‌که هیچ‌چیز نداشت، دعای خیر می‌کرد و نگهبانی می‌داد. سهم آب را هم به قدر نیاز و همت تقسیم کردیم، نه به قدر ز زور و پول. قنات، مال همه بود؛ برای همین آبش بعد از صد سال هنوز خشک نشده.»

سهراب سرش را بالا آورد. به شهرک صنعتی روبه‌رو نگاه کرد؛ جایی که تابلوی بزرگ یکی از موفق‌ترین تعاونی‌های تولیدی استان می‌درخشید؛ شرکتی که از تجمیع سرمایه‌های کوچک صدها کارگر، کشاورز و مهندس جوان شکل گرفته بود و حالا محصولاتش به آن‌سوی مرزها صادر می‌شد.

حرف‌های پدربزرگ مثل تکه‌های یک پازل کهن بر ذهن سهراب نشست. یزد، شهر قنات و قنوت و قناعت، پیش از آن‌که در آمارهای رسمی کشور به عنوان «پایتخت تعاون» ثبت شود، در مکتب زیست‌بوم خود معنای هم‌افزایی را مشق کرده بود. در این خاک، مردم از دیرباز آموخته بودند که سرمایه‌های کوچک، مثل قطره‌های آب در بن‌بست کویر، اگر تنها بمانند زیر آفتاب تبخیر می‌شوند؛ اما اگر در یک مسیر جاری شوند، کشتزارها را آباد و چرخ‌های بزرگ صنعت را روان می‌کنند.

سهراب پرونده را بست، رو به پدربزرگ کرد و گفت:

«حاجی، راست می‌گویی. امروز هم همان چرخ‌چاه می‌چرخد، فقط قالبش عوض شده. امروز به جای کلنگ مقنی، فکر و تخصص جوان‌ها در کنار سرمایهٔ خرد مردم نشسته است. تعاونی یعنی نگذاریم هیچ دستی تنها و بی‌رمق بماند.»

خورشید یزد در افق نارنجی غروب می‌نشست و نور گرمش روی بادگیرها و سوله‌های نوساز تعاونی نقش می‌بست؛ شاهدی زنده بر این حقیقت که تا وقتی نبض همدلی در این دیار می‌زند، هیچ کویری خشک نمی‌ماند و هیچ چرخ اقتصادی از حرکت بازنمی‌ایستد.

انتهای پیام/+

منبع خبر : سید محمد جواد عرفانفر

برچسب های اخبار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب گردی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search