قالیشویی، چکمه باغبانی و ماجرای یک گفت‌وگوی ناتمام پس از انفجار

سردرگم انفجارها بودم که چند پسربچه نوجوان صدایم زدند. نگاه کردم و دیدم همان بچه‌هایی بودند که برای مصاحبه با آن‌ها آمده بودم. هنوز چکمه‌های بلند باغبانی که موقع شست‌وشوی فرش‌ها پوشیده بودند، پایشان بود. صدایم کردند و چند ثانیه بعد، من از سردرگمی و بی‌کسی در لحظه اول انفجار، نجات پیدا کرده بودم.

به گزارش افق امروز

به نقل از ایرنا صدای انفجار که آمد از جا پریدم. مسجد تکان شدیدی خورد و شیشه‌های رنگی قدیمی به وضوح لرزیدند. زنی بچه به بغل به سمت ما دوید و گفت سریع مسجد را خالی کنید. در آن دقیقه‌ها نفهمیدم چطور او به سمت داخل مسجد می‌دوید و اصلاً کجا را زده بودند. میانه راه پله صدای جنگنده‌ها را درست بالای سرم می‌شنیدم. به خیابان که پریدم، گرد و خاک همه جا را برداشته بود و همه چیز به سختی پیدا بود. همان لحظه انفجار بعدی و بعد انفجارهای بعدی، وادارم کرد بنشینم کف پیاده‌روی کنار مسجد.

مردها یکی‌یکی دوان‌دوان از مسجد بیرون می‌آمدند. انفجارها نزدیک بودند؛ شاید ۳۰۰ متر. آن‌قدر که گرد سیمان و نخاله‌ها روی لباس‌ها و ماشینم نشسته بود. سردرگم انفجارها بودم که چند پسربچه نوجوان صدایم زدند. نگاه کردم و دیدم همان بچه‌هایی بودند که برای مصاحبه با آن‌ها آمده بودم. هنوز چکمه‌های بلند باغبانی که موقع شست‌وشوی فرش‌ها پوشیده بودند، پایشان بود. صدایم کردند و چند ثانیه بعد، من از سردرگمی و بی‌کسی در لحظه اول انفجار، نجات پیدا کرده بودم.

ق4الیشویی

آن طرف خیابان، پشت دیوارهای سنگی پارکِ روبه‌رو را نشانم دادند. خودشان ایستاده و پخش شده بودند در خیابان. انفجارها مداوم بود و من هراسانِ وسایلم بودم که داخل مسجد جامانده بود. فریاد «خانم بنشین روی زمین، خطرناکه» را مدام از سمت‌شان می‌شنیدم. برایم عجیب بود که چرا نمی‌روند؟ آن‌ها که بچه همان شهرک بودند. همه جا را هم بلد بودند. چرا فرار نمی‌کنند؟

یکی‌شان که از همه کوچک‌تر و چهارده ساله بود، فریاد زد: «الان مسجد ما رو هم می‌زنن». ولی نه دوستانش، نه خودش و نه هیچ‌کدام‌شان تکان نمی‌خوردند. من را که تنها زن حاضر در خیابان بودم پشت دیوارهای سنگی نگه داشته بودند. یکی‌شان گفت برو آن گوشه بنشین و وقتی دید بی‌قرارم، خودش آمد جلوی من ایستاد. و بعد بقیه دوستانش هم یکی‌یکی آمدند و جلوی من صفی تشکیل شد از بزرگ‌مردان کوچکی که در تصور کسی هم نمی‌گنجد چطور جانشان را کف دستشان گذاشته بودند. آمدند تا اگر انفجاری رخ داد، ترکشی به من نخورد. هنوز از آن زاویه‌ای که نشسته بودم استواری پاهایشان یادم هست. تمام آن لحظات من را از آن روز، تبدیل به آدم دیگری کرد.

ق4الیشویی

آن روز هشتم فروردین ماه بود و با یک گروه جهادی که شنیده بودم دور هم جمع شده‌اند و فرش خانه‌های آسیب‌دیده را می‌شویند، قرار صحبت داشتم. پیش از آنکه برسم خود را آماده کرده بودم که با جمعی از مردان سن‌وسال‌دار مواجه شوم اما برعکس تصورم پسربچه‌هایی دیدم از ۱۴ سال تا ۱۷ ساله. جمع صمیمی داشتند و همدیگر را هم با فامیلی صدا می‌زدند. من تا بیایم درویشی و دربندی را از هم تمیز دهم و بشناسمشان، صدای انفجار آمد. نگاه کردم دیدم با آرامش به شستن فرشی که کف حیاط مسجد بود ادامه دادند. به من هم لبخند زدند و گفتند: «دیگه برامون عادی شده. این دور و بر رو هر روز می‌زنن.»

صبوری کردم تا فرشی را که تازه شسته بودند از پله‌ها ببرند بالا و روی پشت‌بام پهن کنند. در این بین شوخی‌هایشان هم به راه بود. آقایی که از آن‌ها بزرگ‌تر بود مسئولیت تیم‌شان را برعهده داشت. می‌گفت بچه‌ها خودشان آمدند و یکی‌یکی اعلام آمادگی کردند. می‌دیدم که کارها را بینشان تقسیم کرده بود؛ برخی شامپو فرش می‌ریختند، یکی دیگر پارو می‌کشید و بقیه فرش‌های خشک شده را بسته‌بندی می‌کردند برای تحویل.

خیال نمی‌کردی اما دیدن پسربچه ۱۴ ساله‌ای که چکمه پلاستیکی باغبانی پوشیده و زیر نم باران و صدای انفجار، همچنان می‌خندد و فرش می‌شوید از آن دست تصاویری است که شاید مدت‌ها طول بکشد تا دوباره همه بخش‌هایش کنار هم چیده شود تا بشود باورش کرد. وقتی می‌گفت بعضی شب‌ها تا ۱۲ شب برای شست‌وشو و تحویل مشغولیم، پرسیدم: مگر خسته نمی‌شوی؟ سرش را به این سو و آن سو چرخاند. نه که منتظر جواب از سمت کسی باشد اما تأمل کرد. بعد گفت: «چرا؛ خسته که می‌شم ولی… نمی‌دونم چیه چه حسیه که دلم می‌خواد دوباره فردا بیام.»

رزق آن روز من پیش از انفجار، همین گپ و گفت کوتاه با کوچک‌ترین عضو این گروه جهادی بود. هرچند برنامه داشتم با بقیه شان هم گپ بزنم، از خودشان بپرسم و حس و حالشان و حتی قرار بود برای تحویل فرش‌ها به خانه‌های آسیب‌دیده برویم، اما آن انفجار و آن لحظات ایستادگی‌شان، حدیثِ مفصل و کاملی از روحیه جهادی‌شان بود. گفت‌وگوهایمان ناتمام ماند. البته نیازی به صحبت نبود. حس و حالشان معلوم بود. سن‌وسال‌شان کم بود اما غیرت با تار و پود وجودشان عجین بود. سفت و محکم‌تر از تار و پود فرش‌هایی که می‌شستند.

«داستان سرو خمیده» روایت آنهایی است که در روزهای جنگ، نه جلوی میدان بلکه پشت جبهه‌ها ایستاده‌ بودند. سروهایی که با پشت خمیده نیز همدل‌ ماندند تا دوباره روزی مردم را به تماشای قامت رعنای «ایران» عزیزمان بنشانند.

انتهای پیام/+

برچسب های اخبار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب گردی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search