«گل سنگ»؛ مظنونِ بدونِ انگیزه و منطقِ جناییِ گمشده

«گل سنگ» اگر خود را یک ملودرام خانوادگی معرفی می‌کرد، شاید نمره‌ بالاتری می‌گرفت. اما افتتاحیه‌ جنایی و وعده‌ قتلی که باید پرده از آن برداشته شود، انتظارات مخاطب را به سمت تعلیق، شواهد و منطق علت و معلولی هدایت می‌کند. فیلمنامه اما با شخصیت‌های زائد، انگیزه‌های سست، نمادهای پوچ، اشکالات فنی و ریتمی که میان دو ژانر معلق مانده، نتوانسته به آن وعده وفا کند.

به گزارش افق امروز

به نقل از ایرنا: ژانر جنایی در سینما و سریال‌های ایران همواره با چالش روایت همزمان تعلیق و درام انسانی روبه‌رو بوده است. «گل سنگ» جدیدترین ساخته ابراهیم ایرج‌زاد، با یک افتتاحیه‌ تماماً جنایی آغاز می‌شود. جسدی در بیابان، آتش، مردی با چهره‌ای مبهم. این میزانسن و شروع اولیه، مخاطب را برای سفری در قلب تاریک طبقه‌ متوسط تهران آماده می‌کند. اما خیلی زود، آن وعده‌ جنایی رنگ می‌بازد و جای خود را به ملودرامی کُند و شناور می‌دهد که در آن خبری از معمای قتل، رد خون، یا حتی یک بازجویی نیست. آنچه می‌ماند، زن و شوهری‌اند که در یک خانه تازه خریداری‌شده گرفتار تردیدهای زناشویی می‌شوند و کارآگاه داستان اگر بتوان به او لقب کارآگاه داد، کاغذ دیواری با نقش گل‌های سرخ است.

نقطه قوت آشکار «گل سنگ»، بازی مهتاب کرامتی است. او در نقش محبوبه، زنی که آرام ‌آرام زیر فشار سوءظن فرو می‌پاشد، چنان با درون‌گرایی و نگاه‌های مردد بازی می‌کند که تماشاگر ناخواسته با او همراه می‌شود. مهدی حسینی‌نیا نیز در نقش ایرج توانسته پیچیدگی‌های یک مرد گرفتار در تور گذشته را نمایش دهد. فیلمبرداری و طراحی صحنه نیز در حد قابل قبولی، فضای خانه‌های طبقه متوسط را بازآفریده است. اما این مایه‌های مثبت، هرگز نمی‌توانند جای خالی یک فیلمنامه جنایی منسجم را پر کنند.

نخستین گناه نابخشودنی فیلمنامه، انبوهی از شخصیت‌های زائد است. در یک روایت جنایی، هر عنصر فرعی باید یا سرنخی ارائه دهد یا مانعی ایجاد کند یا سایه‌ای بر مظنون بیفکند. اما در «گل سنگ»، برادر معلول ایرج تنها ظاهر می‌شود و در فیلم محو می‌گردد بدون آنکه حتی یک دیالوگ تأثیرگذار در روند پرونده داشته باشد. خواهر ایرج نیز دقیقاً یک بار دیده می‌شود و بعد فراموش می‌گردد. اما عجیب‌ترین نمونه، شخصیت مشاور املاک (امیر نوروزی) است؛ مردی که به‌ یکباره عاشق دختر خانواده می‌شود و تنها کنش او در چند قسمت، رفتن به کافه و نگاه کردن است. اگر این خط را از سریال حذف کنیم، هیچ خللی در گره‌گشایی یا تعلیق ایجاد نمی‌شود. این یعنی شخصیت بدون کارکرد جنایی؛ در داستانی که ادعای معمای قتل دارد، چنین پرداختی شبیه به قرار دادن یک مهره‌ اضافی در صفحه شطرنج است که هیچ حرکتی نمی‌کند.

«گل سنگ»؛ مظنونِ بدونِ انگیزه و منطقِ جناییِ مفقود شده

درام جنایی بر پایه‌ انگیزه‌های قانع‌کننده استوار است. وقتی ایرج با اصرار عجیب خانه‌ای را می‌خرد که می‌داند پیشتر فریبا، زن روسپی که با او رابطه داشته در آن زندگی می‌کرده، پرسش اساسی این است، چه منطقی پشت این تصمیم وجود دارد؟ او می‌گوید از آن رابطه پشیمان است، اما خرید همان خانه معادل این است که قاتل به صحنه‌ جرم بازگردد و اثباتی از حماقت یا خود تخریبی ارائه دهد. فیلمنامه هیچ توجیه روان‌ شناختی معقولی برای این رفتار ارائه نمی‌دهد. این تناقض، شخصیت ایرج را از یک مظنون خاکستری به ابزاری برای پیشبرد داستان تقلیل می‌دهد.

در سوی دیگر، محبوبه بدون هیچ مدرکی جز یک جمله‌ مبهم از دوست فریبا «فکر می‌کنم یک بار دیدمش» درخواست طلاق می‌دهد. در جهانی که طلاق یک تصمیم سرنوشت ‌ساز و اغلب همراه با تحقیق، مشاوره و مدارک است، این شتاب نه با تصویر صبور و عاقلی که از محبوبه در دیگر سکانس‌ها می‌بینیم همخوانی دارد و نه با منطق درونی یک داستان جنایی. کارآگاه (محبوبه) بدون ذره‌ای شواهد فیزیکی، حکم نهایی را صادر می‌کند. این یعنی خیانت فیلمنامه به اصل «نشان بده، نگو» و در اینجا بدتر، نشان نده، اما قضاوت کن.

در ژانر جنایی، هر نماد از یک کاغذ دیواری کنده ‌شده تا یک لکه‌ خون روی فرش باید به معنایی ارجاع دهد. کاغذ دیواری گل ‌رزی که ایرج در قسمت اول بخشی از آن را می‌کند، در ذهن مخاطب نوید کشف رازی پشت دیوار را می‌دهد مثل بسیاری از فیلم‌های معمایی کلاسیک. اما وقتی محبوبه در قسمت سوم تمام آن را می‌کند، هیچ‌ چیز پشت آن نیست. نه نامه، نه مدرک، نه حتی یک رد. این یعنی نمادی که برای ایجاد تعلیق به کار رفته، توخالی از آب درمی‌آید و مخاطب احساس می‌کند فریب خورده است.

از نظر فنی، صدای دیالوگ‌های صحنه‌ موتورسواری ایرج و دخترش آنچنان تمیز و بدون نویز محیطی ضبط شده که آشکارا استودیویی است. چنین سهل ‌انگاری در یک تولید حرفه‌ای، لطمه‌ بزرگی به باورپذیری می‌زند. لوکیشن خانه نیز معماری‌ای دارد که بیشتر به خانه های حاشیه‌ شهر شباهت دارد تا خیابان ستارخان در مرکز تهران؛ گسستی که برای چشم تیزبین مخاطب جنایی، غیر قابل چشم‌ پوشی است.

آغاز جنایی سریال (سوزاندن جسد) نوید ضرب‌آهنگ تند و گره‌گشایی‌های منظم می‌دهد. اما از قسمت دوم، ریتم به شدت کاهش می‌یابد و سریال در حیطه‌ ملودرام عاشقانه و گفت‌وگوهای طولانی و بی‌فرجام سرگردان می‌شود. اما باید پرسید، اگر ژانر جنایی وعده حل معما را داده، چرا باید مخاطب را ساعتها با نگاه‌های مردد و کاغذ دیواری‌های پوچ سرگرم کند؟ در تعریف تحلیلی از سریال‌های معمایی معاصر آمده است: تعلیق واقعی زمانی ایجاد می‌شود که بینش جدیدی درباره شخصیت‌ها ارائه شود، نه وقتی که داستان از پاسخ به پرسش اصلی فرار کند. «گل سنگ» دقیقاً دچار همین گریز است.

«گل سنگ» اگر خود را یک ملودرام خانوادگی معرفی می‌کرد، شاید نمره‌ بالاتری می‌گرفت. اما افتتاحیه‌ جنایی و وعده‌ قتلی که باید پرده از آن برداشته شود، انتظارات مخاطب را به سمت تعلیق، شواهد و منطق علت و معلولی هدایت می‌کند. فیلمنامه اما با شخصیت‌های زائد، انگیزه‌های سست، نمادهای پوچ، اشکالات فنی و ریتمی که میان دو ژانر معلق مانده، نتوانسته به آن وعده وفا کند. بازی مهتاب کرامتی و مهدی حسینی‌نیا، تنها چراغ‌های روشن در این فضای مه‌آلودند؛ اما حتی درخشان‌ترین بازیگر هم نمی‌تواند معمایی را حل کند که خود نویسندگان راه‌حلش را گم کرده‌اند.

*منتقد سینما و تلویزیون

انتهای پیام/+

برچسب های اخبار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب گردی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search